با شنیدن نام پیکاسو بیاد نقاشی میا فتیم با آ ثاری عجیب و غریب : تصویر انسانهایی با اندامهای نابجا، چهره زنانی با دو بینی و سه چشم، تصویر نریانی در چنگ خشمی بی مها ر، با اندامی کج و معوج و شا خهایی چنگک وار.
گا هی مجموعه ای ا ز تصا ویر ونقا شیها که با شکل وا قعی شا ن تطا بق ندا رند، تحت نا م « پیکا سو» معرفی میشوند. بدینوسیله به سبک هنری ای اشا ره میشود که ا نتظا را ت ما را بر نمی آ ورد و تحیر، تحسین و حتی گاهی خشم و ا نزجا ر ما را بر می انگیزد پیکاسو در طول زند گیش همواره با ا ینگونه بر خوردهای نامطلوب مواجه میشد ولی هیچگا ه در مقا بل پرخا ش ا ین و آ ن خم به ا برو نمیاورد. ا و بر ا ین باور بود که هنرمند نباید به تقلید موبموی طبیعت اکتفا کند، برعکس، با ید ا ز وا قعیت همیشه گامی جلوتر باشد و ببرکت احساس، خرد و خیا لش بدا ن قوام بخشد و از اینرو بود که میگفت : " من آ نچه را که میدا نم نقا شی میکنم، نه آ نچه را که می بینم پیکاسو کی بود؟ نقا ش کله شقی که فقط بردا شت شخصی خود را ا ز جها ن مطلق کرده بود؟
پیکاسو نقا ش کبوتر صلح ( که معروف همگا ن ا ست) بود و مبارز ضد فا شیست، دوست صمیمی مردم ستمدیده و کمونیستها، شرکت کنندهً فعا ل کنگره های جها نی صلح و برندهً جا یزهً لنینی صلح آ یا پیکاسو شخصیتی دوگانه دا شت : مردی که به عنوا ن هنرمند تصاویر عجیب و غریب غیر قابل فهم میکشید و به عنوان یک مبارز سیاسی در مبارزهً طبقاتی موضعی صریح و بی چون و چرا دا شت؟
نه ! پیکاسو را نمی توا ن دو تکه اش کرد. ا و شخصیتی واحد داشت، چه به عنوا ن هنرمند و چه به عنوا ن مبا رز سیاسی پیکا سو دو خصیصهً بارز داشت : خلاقیت و سرسختی. او زندگی و کار هنری اش را از تنوع و خلا قیت بی مرزی می انبا شت و صریح و بی چون وچرا به آ نچه که به صحتش با ور دا شت، پای بند میما ند.
پیکا سو در سا ل 1881 میلا دی در شهر کوچکی وا قع در اسپانیا بدنیا میا ید. در دوازده سالگی بهتر از پدرش که معلم نقاشی است، نقا شی میکند. او می تواند جانشین پدرش شود و بقبهً عمرش را در زادگا هش به عنوا ن نقاشی سرشنا س و شهروندی خوشنا م سپری سازد. ولی ا و را شوری دیگر در سر است. در نوزده سا لگی اسپا نیا را ترک میکند، به پا ریس ـ جهانشهر هنر ـ میرود تا با نامدا رترین نقاشان زمانهً خود آشنا شود و آ ثار آنها را ببیند. سرمای سخت پاریس او را مجبور به برگشت میکند، ولی با شروع بهار سر و کله اش دوباره در پاریس پیدا میشود. سا لهای سا ل به زندگی دشواری تن میدهد، گرسنگی میکشد، از سرما میلرزد ولی شب و روز نقاشی میکند و در پی اسلوبی میگردد تا جها ن را در آ ثا رش با زتا ب دهد.
وقتی بیست سا له است، رنگ آ بی حکمران بی چون و چرای پرده های نقاشی ا و ست. ا ز ورای سا یه های آ بی تیره اندامهای آ بی روشن قد میکشند : پیرزنا ن تهیدست با نوه هایشان، گدا ها و ا نسانهای لرزا ن ا ز سرما در رنگهای شفاف بعد آ ثا ر ا و را تصا ویری ا ز دنیای سیرک پر میکنند : دلقکها، رقاصان، خانوادهً بندبازان (آرتیستها): ا ندامهای ظریف و تراشیده سرشار از ا مید. رنگ حا کم برآ ثا ر ا و در این مرحله صورتی است.
چندی بعد شادی از آ ثار او رخت بر میبندد. غمزده، تنها و گداگونه اند ا کنون حتی بندبازا ن او. چرا که نمی توان مورد تحقیر دا یم شهروندان خودخواه بود و شاد بود. دوستدا ران انگشت شمار آ ثا رش ا و را نقاش ا نسا نهای شریف سوگوار مینامند.
پیشرفت او را به سوء ظن می اندا زد. او نمیخواهد خود را به سبک هنری مشخصی محدود کند، در پی آ زما یش مدا م است، تصاویرش اغلب زاویه دار و مخططند: خا نه ها، کوهها، درختها، گلدا نها، آ لا ت موسیقی، پیکرها و چهره های انسا نی از ا شکا لی مربعی، پریسما یی و مخروطی تشکیل یافته اند. ا ندا م انسانها در آ ثار کنونی ا و بتدریج ذوب میشود و رو به اضمحلال میرود. این سبک هنری کوبیسم نا میده میشود که در آثا ر هنرمندان دیگر نیز را یج است.
کشته و علیل شدن میلیونها ا نسان در جنگ ا ول جها نی پیکاسو را بر آن میدارد که به شرف انسانی بیندیشد. در این مرحله تصاویر ا و را ا ندا مهای سترگ زنا نه پر میکنند: زنا ن تندرست و نیرومند که یا د آور دهقا نا ن جنوبند: آ رام وفا رغ در کنا ر هم ایستاده اند، در بارهً عناصر زیبای زندگی گفتگو میکنند و کودکان شاد و خندا ن در بغل گرفته اند. پیکا سو خودش نیز اکنون پسری دارد. ا غلب عکس او را میکشد و ا ز هوشمندی و شادابی ا و به وجد میاید. تابستانها را با خا نواده اش در جنوب فرا نسه میگذراند. خا نهً زیبا یی در آ نجا خریده است ، او دیگر فقیر نیست، آ ثار او به قیمتهای خوبی بفروش میروند و بسیاری ا ز آنها دیوار موزه ها را مزین کرده اند.
در فا صلهً سا لها ی 1925 تا 1935 میلادی بارها به میهنش ـ اسپانیا ـ و ایتالیا سفر میکند، تحت تاًثیر شدید نویسندگان و شعرای یونان و رم با ستان است، صدها طرح و تصویر در این باره کشیده است، برای هنرپیشه های باله طرح صحنه و لبا س میریزد، مجسمه هایی ا ز سیم و اوراق فلزی میسازد، بیقرار و پویا ست چون چشمه ای جوشا ن، ا ز ایده های بی پایان. هر پردهً سفید که فاقد خط و رنگ با شد، وسوسه اش میکند. آفرینش تصویرها، فرارویی آ نها، سا ختن، تجدید نظر، از بین بردن و دوباره سازی اشکا ل و رنگها برای ا و مشغلهً شورا نگیز بزرگی شده است. ا و اغلب میهمان دا رد : نقاشان، عکاسان، شاعران، خبرنگاران و دلالان آ ثا ر هنری. گاهی ا ز دست آنها به تنگ میاید و اوقاتش تلخ میشود. هنگام صحبت با آنها تصاویر تازه ای در ذهنش زاده میشوند، در دستانش دستمال سر سفره، کارت صورت غذا و جعبه های سیگار به آ ثار هنری تبد یل میشوند. دیگر کسی حاضر نیست سبک معینی را به ا و نسبت دهد. پیکاسو آنها را اغلب با عرضهً تصاویر مطلقا تازه وغیر منتظره غافلگیر کرده است. گاهی به همراه خانواده و دوستانش به تماشای گاوبازی و سیرک میرود. گاوبازی و سیرک را به ا پرا ترجیح میدهد. هرجا حادثهً هنری مهمی در جریان است، او حضور دارد، برای دوستانش معمایی است که اوبرای خلق آثار بیشمار خود کی وقت می یا بد. آنها بی خبرند از شبهایی که پیکاسو تا سپیده سحر بیدار است و مشغول کار. استراحت نمی شناسد، برخی ا ز موتیوها را بیست بار پشت سر هم میکشد. اولین تصویر شبیه شکل واقعی آن است. بعد ساده و ساده تر میشود تا آنجا که بالاخره تعداد معدودی از خطوط و رنگها، که برای ا و مهمترین عناصر موتیوند، باقی میماند. بعد بخشهای مربوط به شکل واقعی را دو باره به تصاویر برمیگرداند، ولی نه آنگونه که در لحظهً موجود بنظر میرسند، بلکه بگونه ای که او برای تصاویرش، که در ذهنش قوام می یا بند، احتیاج دارد.
پیکا سو هیچگاه انسانی را، حیوانی را و یا منظره ای را بطور ساده کپی نمیکند، ا و آنچه را که در آنها درمی یابد، میکشد. و سپس دریافتهای خود را به خدمت میگیرد تا به کمک تخیل جوشانش واقعیت را بازتاب دهد و جهان بینی خود را وسعت بخشد. وقتی کسی اثری از پیکا سو سر میکشد، گامی فراتر میروید، به مرحله ای می رسد که وا قعیت را به چشم دیگری ببیند، آ نرا با خردی دیگر و احسا سی دیگر بسنجد و انتظارش را از تصاویر وسعت بخشد.
سالهای 20 و 30 میلادی برای پیکا سو سالهای رشد خلاقانه اند. در این مرحله است که فرانکو (دیکتاتور فاشیست) اسپانیای جمهوری خواه را مورد حمله قرار میدهد و با حمایت همه جا نبهً فاشیستهای آلمان و ایتالیا شهرها و روستاها بیرحمانه بمباران میشوند. پیکا سو به جا نبداری از مردم برمیخیزد، پرده از دروغها و جنا یا ت فرانکو برمیدارد، گرنیکا را میکشد.
وقتی فاشیستهای آلمانی اروپا را اشغال میکنند، پیکا سو در پاریس میماند، در سنگر مقاومت. نقا شی سپر وسلاح ا و ست، در ا ین ایام است که مجسمه برنجی " مردی با بره ای" ( به عنوان سمبل پاسداری از موجود مظلوم) خلق میشود. اکنون آتلیهً او محل قرار مبارزان مقاومت فرانسه است.
در سال 1944 میلادی پیکا سو عضو حزب کمونیست فرانسه میشود. بعد ا ز شکست فاشیسم در کنگره های جهانی صلح شرکت میکند. کبوتر صلح او(که درسال 1949 میلادی بمنا سبت گشا یش کنگرهً جهانی صلح در پاریس کشیده شده است) به سمبل جنبش صلح در سراسر جهان تبد یل می شود علیرغم پیری ( پیکا سو اکنون به 70 سا لگی قدم گذاشته است) بطور خستگی ناپذیری نقاشی میکند، مجسمه میسازد و کوزه گری را به عنوان امکان جدیدی در هنر به خدمت میگیرد، چیزی که برای او تازه ولی برای بشریت مشغله ای دیرین بوده است و هنردوستان را دو باره غافلگیر میکند.
کوزه گری را در شهر « وا لری » از کوزه گران آموخته است و اکنون قابلمه ها، کاسه ها، بشقابها، کوزه های متعدد و متنوعی زاده میشوند و در کوره پخته و سخت میگرد ند قدرت تخیل خلاق، او را به خلق اشکا ل و رنگهای نو سوق میدهد: سرامیکهای بزرگ باغچه ای سا خته میشوند که به عنوان گلدان مورد استفاده قرار میگیرند، کاسه ها، کوزه ها و بشقابهایی در اشکا ل شگفت انگیز و مصور به نقشهای جادویی انسانی و حیوانی از تخیل حاصلخیز او تراوش میکنند.
جنگ کره در می گیرد و ا و با کشیدن پردهً بزرگی پرده ا ز جنایات سران سرمایه بر میدارد و کشتار بیرحمانهً کودکان و زنا ن را نشان میدهد. آدمکشان در این پرده نقاشی بصورت ماشین جنگی جامد بی چهره و نا انسان ترسیم میشوند.
در سا ل 1952 وقتی صلح جهانی در خطری جدی است، پیکا سو پرده های عظیم « جنگ » و « صلح » را میکشد. اشیاء و انسانهای منفرد در این پرده ها بصورت تصویری فشرده ترسیم میشوند که هر یک حامل مفهوم عمیقی اند. در مقا بل دیو سیاه جنگ، کتب لگدما ل شده و به آ تش کشیده و دستهای قطع شده عناصر با شکوه صلح را قرار میدهد : اسب با لدار را ، پگاسوس، الهه شعر را، شخم زمین را و کار حا صلخیز را، زنا ن در حا ل رقص و پا یکوبی را و در سر انگشت یکی از آنها ترازویی را با ساعت شنی ( زندگانی جاری) در کفه ای و کودکی بالانس زن را در کفه ای دیگر. ماهی در قفسی و پرنده در شیشه ای حکا یت ا ز حوادثی نا منتظره دارند، ا ز زیبا یی بی بد یل اکتشافات نو.
خوشبختی و گندیدن انسان، زندگی ومرگ، رنگهای روشن صلح و دهشت تیره کام جنگ و بربریت در این پرده ها رو در روی هم ایستاده اند، در کشاکش و جدالی جاودانه درد، رنج، قسا وت و بیرحمی از سویی، ترقی، زیبا یی، بزرگی زما نه و پیروزی دشوار و شورانگیز انقلابها از سوی دیگر در آثار او راه یافته اند و تجسم مادی گرفته اند. پیکا سو برای آنها در جستجوی نفسگیر خود اشکال تصویری تازه و دهشتناک یافته است و امکانا ت بی بدیلی در ا ختیار هنر معاصر قرار داده است.
پیکاسو مهمترین، شورانگیزترین، بغرنجترین و در عین حال متناقض ترین نقا ش قرن خونین ما ست.
پیکاسو و آغاز سبک کوبیسم
در 25 ماه اکتبر سال 1881، پابلو روییزپیکاسو، فرزند دون خوزه روییز پیکاسو و ماریا پیکاسو لوپز، در مالاگا واقع در جنوب اسپانیا به دنیا می آید. پدر او، دون خوزه، نقاش بود که در مدرسه ی هنرهای زیبا، طراحی تدریس می کرده. پابلو پیکاسو که هر دم تغییر روش در کارش داشته است، در ناکجااباد هنر سیر می کرده و همه ی کوشش هایی را که برای طبقه بندی کارش در مقالات مفهومی یا در برگه دان های مورخان هنر به کار می رفته، به مبارزه می طلبید. وی در سراسر دهه های پربار گذشته، آثاری آفریده که از نظر شیوه بیان و شگرد کار، یکسره با هم فرق داشته. عناصر سبکی که به گمان هنر مندان آن زمان دیر زمانی پیش از این در گذشته پیکاسو مدفون شده بود ، به طور ناگهان سر بر می آوردند و وی همین عناصر را با دیگر عناصر در می آمیخته تا دستاوردهایی نو و پر شگفت پدید آورد. در وجود این اسپانیایی کوتاه قد با آن چشمان سیاه و خیره، نه یک نقاش و صد نقاش و هر یکی نوآورتر و پر خیال تر از دیگری نهان شده بوده.
پیکاسو با ایستادگی بر آزادی هنر و حفظ استقلال استوار خود می خواست از نقاشان سراسر اعصار به سبب خواری های بیشمار که کشیده بودند، انتقام بگیرد. وی کاشف دلاور و دم دمی مزاج، شیفته تجربه گری و سر انجام، هنرمندی بود که به نیروی درونی پویای خود برانگیخته می شده. در نزد نسل هنرمندان، آثار پیکاسو حکم دارو تلقی می شده، که همچون محرک نیرومند و شگرفی در وجود تاثیر می گذاشته و حتی توجه بی اعتنایان را بر می انگیخته. پیکاسو با نیروی حیاتی بی باکانه ای سنت هایی را که در واقع، جز مشتی از تعلیمات محافظت شده ی دانشکده هنر نبود، در هم ریخته. وی در دوران کودکی خویش، بسیار خودرای و چه بسا در خیلی از منابع به عنوان فردی کله شق نام برده شده. به جای آن که به درس توجه کند، به ساعت خیره می شده و حرکت آهسته ی عقربه ها او را افسون می کرده است. او برای رقابت با پدرش، از سنین پایین، طراحی هایی را آغاز کرد که از نظر ترسیم خطوط و قدرت خارق العاده ی دید و تخیل، در خور توجه بودند. نبوغ و استعداد پیکاسو چنان شگفت آور بوده که بنا به گفته ی خود او پدرش که از هنر فرزند متحیر شده بود، قلم و تخته و رنگ خود را به او سپرده و اعلام کرده که دیگر هیچ گاه نقاشی نخواهد کرد. نخستین تصویرش که وی را به همگان شناساند. تصویر علم و نیکوکاری بود که پزشک راهبه ای را در کنار تخت یک بیمار علیل نشان می داد. این تصویر باعث شد که در سال 1897، وی در نمایشگاه هنرهای زیبای مادرید، نشان شایستگی دریافت کند: مسئله ای باعث شد تا خانواده اش، وی را به آکادمی سلطنتی سن فرناندو در مادرید بسپارند، اما چیزی نگذشت که از آکادمی و آموزش های خشک آن خسته و به پرسه زدن در خیابانها مشغول شده. البته، گاهی نیز به موزه پرادو می رفت و در آنجا، به شدت تحت تاثیر هنر قرار می گرفت. وی اجباری درونی به نقاشی کردن در خود حس می کرده، اما نمی خواست صرفا از حالت های کلیشه ای مدل رونگاری کند. این احساس به پیوستنش به گروه نقاشان و نویسندگان شورشی آن زمان انجامید که در صدر شکستن سنت ها بودند.
جوانی او در روزگاری گذشت که تجارت آزاد جای خود را به سرمایه داری انحصاری می داد و تاثیر آن بر هنر و هنر مندان با تاثیر دوره های آرام و عادی تفاوت داشته است و هنرمندان را بر آن می داشت تا واکنشهای خود را نسبت به اوضاع و احوال مادی و ایدئولوژی پیرامون خود مورد ستایش قرار دهند: هنگامه ای که در آن، کهنه و نو در ستیزه خشونت باری درگیر می شوند.
پیکاسو در فوریه سال 1900، نخستین نمایشگاه خود را شامل طرح و رسم های دوستانش، برپا و در اکتبر همان سال، به همراه یکی از دوستانش برای نخستین بار به پاریس سفر کرده و در آنجا، از طریق لگا، سزان، وان گوگ و......با آخرین پیشرفتهای صنایع هنری آشنا شده. از آثاری که در نتیجه ی این سفر خلق کرده بود، رقاصه غمگین و آسیاب گالت را می توان نام برد. دو سال پس از این سفر، یعنی در سال 1901، پیکاسو به همراه یکی از دوستانش نشریه ای به نام نشریه هنر جوان را منتشر می کند. این سال را آغاز دوره ی آبی زندگانی پیکاسو نام گذاری کرده اند. دورانی که شیوه کار وی تغییر کرد و آبی رنگ حاکم بر آثارش شده بود. در این دوره فقیران و ناتوانان موضوعات نقاشی او را تشکیل می دادند. البته ، خود وی به اندازه ی تهیدستان پرده های نقاشی اش فقیر و بی چیز بوده. در ماه آوریل سال 1904، پیکاسو برای همیشه بارسلون را ترک و در پاریس اقامت می گزیند. در پاییز همان سال با فرناندو اولیویه آشنا می شود و تا 1911 با او زندگی می کند. در این دوران رنگ صورتی بر نقاشی های وی حاکم می شود و این دوره از زندگی او را دوران صورتی نامیدند. موضوع نقاشی هایش نیز تغییر کرده و به سراغ دلقک ها، آکروبات ها و مقلدان می رفته. پس از خلق تابلو دوشیزگان آوین یون، پیکاسومتوجه عناصر اصلی قرار دادی در طرح مضامین شد و این نقطه ی آغاز سبک کوبیسم بود. پیکاسو با الهام از کارهای سزان، طبیعت بی جان را به تصویر کشیده و در تابلوهایش متوجه اشکال هندسی شده. در سال 1909 بوده که وی نخستین منظره کوبیسم را خلق کرده. تابلو سر یک زن نمونه ای از این دوران بوده است.
در سال 1918، پیکاسو با الگا کولکوا، یکی از اعضای گروه باله در آن زمان ازدواج می کند. او دختر یک ژنرال روسی بوده و مراسم ازدواج آنها به رغم اعتقادات نه چندان محکم پیکاسو، در کلیسا انجام می شود. نتیجه این ازدواج پسری به نام پائلو بود که در سال 1921، به دنیا آمده. در این دوران پیکاسو به خلق نقاشی های مجسمه ای مشغول شده که شدیدا تحت تاثیر مکتب کلاسیک بوده است. ازدواج پیکاسو با الگا، در سال 1935 به جدایی منجر می شود و از معشوقه او ماری ترز والتر دختری به نام مایا به دنیا می آید.
بی قیدی زناشوئی پیکاسو مدتی طولانی در آن زمان به افسانه تبدیل مشود. به غیر از متعددی که پشت سر گذاشته بوده، هفت زن برای مدت ناپایداری در زندگی او نقش رسمی بانوی الهام بخش او را به عهده داشته اند، که او همه آنها را فریفته، عذاب داده و تحقیر کرده است. علت این جدایی های مکرر را برخی از مولفین بی گمان تربیت پیکاسو توسط زن ها، یعنی مادرش، عمه هایش و خواهرهایش دانسته اند که پیکاسو هر جند هم قدر این زن ها را می دانسته اما به همان اندازه از تسلط آنها به وی گریزان بوده. سر انجام در سال 1961، با ژاکلین روک ازدواج کرده. ژاکلین تنها زن ماندگار در زندگی او بوده که تا زمان مرگ پیکاسو همراهش بوده.
پیکاسو در 8 آوریل 1973، در اوج دلباختگی اش به ژاکلین درگذشت و ژاکلین روک نیز، که پس از پیکاسو شدیدا از نظر روحی دگرکون شده بود. در سال 1986، با شلیک گلوله خودکشی کرد. البته، از نظر عام او چیزی را از دست نداده: چرا که این عمل ضروری، تنها وسیله خلاص شدن از بار سنگین بیست سال جنون هوس آلود بوده. دیوید دون کان که سال ها بهترین لحظه های آن ها را عکاسی کرده بود مرگ ژاکلین را چنین تفسیر کرد: این گلوله نبوده که او را از پای درآورده، بلکه خاطره پیکاسو او را کشت
پورتره هاPortraits
طبیعت بی جانThe Still Life galleria
Landscapes مناظر
کوه سنت ویکتوآر و معدن سنگ بیبموس
Cézanne, Paul The Mont Sainte-Victoire and Bibemus saga
گالری همه تابلو ها
«پل سزان» Paul cezanne نقاش بزرگ فرانسوی در 19 ژانویه 1839 در «اکسن پرووانس Aixe –en – province» واقع در جنوب فرانسه متولد گردید و در 22 اکتبر 1906 در مولد خویش درگذشت.
پدرش ثروتی اندوخته بود و به بانکداری اشتغال داشت و زندگیشان به آسودگی می گذشت. پل در مدرسه ی اکس که «امیل زولا»نیز در آنجا تحصیل می کرد، درس می خواند و پیوند دوستی میان آن دو از همان جا آغاز شد. در روزهای عید که شاگردان رژه می رفتند «پل» شیپور و «امیل» قره نی می زد.
سزان نخست تمایلی به «رمانتیسم» نشان داد. اشعار «بودلر» را حفظ کرد و از موسیقی «واگنر» لذت می برد. تأثیر«زولا» که بعدها پیشوای نویسندگان «رئالیست» شد، او را به این مکتب متمایل ساخت. پدرش میل داشت پسر را جانشین خود سازد و با «پل» که علاقه ی وافری به نقاشی داشت مخالفت می کرد.
همین مخالفت سبب شد که «پل» وارد دانشکده ی حقوق شود و ضمناً در بانک پدرش؛ به کار مشغول گردد. سزان سالها با پدر در مبارزه بود تا بالاخره در 24 سالگی پس از فراگرفتن اصول مقدماتی نقاشی در زادگاهش برای آشنایی با نقاشی مدرن، از پدر اجازه گرفت و به تشویق «زولا» به «پاریس» رفت و نزدیک او اطاقی گرفت.
در این هنگام مبارزه ی دیگری برای او آغاز شد، زیرا سزان می دید که قادر نیست درسها و کار مرتب هنرستان را تعقیب کند با آن که خیلی کار می کرد، و خیلی زحمت می کشید پس از دو سال و نیم در امتحانات ورودی «بوزار» پاریس رد شد.
در پاریس با «کامیل پیسارو C.Pissarro» نقاش بزرگ «امپرسیونیست» آشنا شد و به راهنمایی او به شیوه ی «امپرسیونیسم» تمایل یافت.
در 27 سالگی نخستین بار تابلویی به «سالن پاریس» برای نمایش فرستاد اما چون اعتنایی به اثرش نکردند در اعتراض نامه ی خود چنین نوشت:
«من نمی توانم داوری بی پایه ی کسانی را که برای قضاوت آثارم برنگزیده ام، بپذیرم.»
زندگی در پاریس چندان مطبوع سزان نشد و به «اکس» برگشت اما زندگی در آنجا را هم نامساعد دید و دوباره به پاریس بارگشت.
پدرش ماهیانه ای برای او مقرر کرد، و او گاه در پاریس و زمانی در ملک خود در اکس به حرفه ی نقاشی که پیش گرفته بود، مشغول شد.
«زولا» در پاریس، که پس از جنگ 1870 چهره ی تازه ای یافته بود، شهرت و ثروت یافت. اما سزان جز طعن و بی اعتنایی نصیبی ندید.
با این همه سزان هرگز از راهی که پیش گرفته بود منصرف نشد و کوشش مداوم برای تحقق مطلوبی که در نقاشی داشت، او را خسته نکرد. این مطلوب چه بود؟ سزان خود در جواب این سؤال گفته است:
«من می خواهم از امپرسیونیسم هنر متین و استواری مانند آثار استادان قدیم به وجود آورم.»
اما سزان در واقع کمتر از آنچه ازین گفته برمی آید به امپرسیونیسم نظر داشت. او هیچ وقت کاملاً زیر بار این شیوه نرفت و به زودی متوجه ی نقص آن شد و راهی دیگر پیش گرفت که اساساً نقطه ی مقابل امپرسیونیسم بود.
سزان برخلاف امپرسیونیست ها که «فرم» را فدای کیفیت نور و رنگ می کردند مانند همه ی نقاشان «کلاسیک» فریفته ی فرم بود. توجه مداوم به شکل و فرم او را بیش از پیش به کشیدن منظره و اشیا بیجان متمایل ساخت، اگر هم به تصویر آدمی می پرداخت آن را چون شیئی بیجان فرض می کرد.
/زندگی%20نامه%20پل%20سزان_files/ad_02_sezan02.jpg)
وقتی چهره ی « ولار Vollard را می کشید از جنبش او به خشم آمد و فریاد زد: «بدبخت، چقدر بگویم باید مانند سیب قرار بگیری مگر سیب هرگز می جنبد؟!»
سزان از هنرمندانی نبود که در پژوهش خویش آسان به مقصود می رسند. برعکس، حیات هنری او یک رشته تلاش مداوم بود. و آسان راضی نمی شد و چون از عهده نقشی که در نظر داشت بر می آمد نقش دشوارتری پیش می گرفت.
در تمام دوران این تلاش و کوشش؛ اهمیت او پوشید، ماند شاید اگر ثروت و سر سختی او نبود از نقاشی دست برمی داشت. به تدریج که زمان، پیش می رفت سزان در گوشه گیری و تلخی خود راسخ تر می شد زیرا طبعاً لجوج و کم حرف و گرفته نیز بود.
وقتی تازه به پاریس رفته بود زولا درباره اش به دوست خود چنین نوشت: «کوشش در قبولاندن عقیده ای در سزان، مانند کوشش در به رقص آوردن برجهای کلیسای نتردام است. از مباحثه وحشت دارد، یکی به علت آن که سخن او را خسته می کند، دیگر آن که مبادا ناچار شود، اگر طرف درست بگوید، نظر خود را تغییر دهد... ولی چه وجود نازنین و مهربانی است! همیشه در سخن موافقت می کند؛ بی آن که اندیشه ی خود را ذره ای تغییر دهد. مکرر دچار نومیدی می شود.
با آن که مدعی است موفقیت را بسیار کوچک می شمارد، می بینیم که اگر روزی توفیق بیابد بسیار شاد خواهد شد. وقتی تابلویی می کشد و خوب از کار درنمی آید سخن از برگشتن به اکس می کند... هر آن ممکن است برگردد».
در سی سالگی عاشق یکی از مدلهای خود به نام «هورتانس» شد و سال بعد پسری از او متولد شد که سزان بی نهایت به آن علاقمند بود.
سزان نقاشی را از حیث اینکه هنر است دوست می داشت، نه برای کسب مال. حتی گویند مکرر به کشت زارها یا بیشه ها می رفت و منظره ای را نقاشی می کرد و موقع مراجعت تابلوی ترسیمی را همان جا می گذاشت و اعتنایی به آن نمی کرد، به دنبال او، زنش می رفت و کارهای او را جمع می کرد و به خانه می آورد، گویی نظرش مطالعه در طبیعت بود نه نقاشی.
تا پنجاه سالگی تابلوهای سزان به فروش نمی رفت. بقال سر کوچه ی او یکی از تابلوهایش را به جای طلب خود قبول کرد. چند تابلو را هم سزان با لوله های رنگ روغن و لوازم دیگر نقاشی عوض کرد.
پس از مرگ رنگ فروش، همسرش تابلوهای سزان را به تفاوت از 45 تا 215 فرانک فروخت ده سال بعد سزان کم کم شهرتی پیدا کرد. در آن موقع 32 تابلو سزان به قیمت پنجاه و یک هزار فرانک به فروش رفت و از آن پس روز به روز به قیمت آثارش افزوده شد.
در اواخر عمر بود که سزان از گمنامی به در آمد و مورد توجه نقاشان جوان و هنرشناسان واقع شد، و از او برای شرکت در نمایشگاههای مختلف دعوت کردند.
سزان در سالهای آخر عمر با زن و فرزندش در ملک خود می زیست. هر روز در لباس ساده روستایی برای نقاشی به صحرا می رفت، اما مرض قند و گرفتاریهای عصبی، سوءظن و وسواس آسوده اش نمی گذاشت. در همین اوان به «امیل برنار» نوشت که : «من پیر و بیمارم اما سوگند خورده ام که در حال نقاشی بمیرم.» ، اما در تب رماتیسم مرد و آخرین دقایق زندگیش در هذیان گذشت. در هذیان دائماً به مدیر موزه ی شهراکس که هرگز حاضر نشده بود کوچکترین ارزشی برای آثار او قایل شود، ناسزا می گفت.
از تابلوهای مشهور سزان می توان «ورق بازان» ، «غرش» ، «مردی با پیپ» ، «مادام سزان در گلخانه» ، «باد و طوفان» ، «آب تنی کنندگان» ، «درختان سپیدار» ، «دهقان پیر» ، «طبیعت های بیجان» ، «مجسمه عشق و اشیا بیجان» ، «نوازنده ی پیانو» ، «امیل زولا و پل الکسیس» و تصویری که از خود کشیده، را نام برد.
|